پاي صحبت شاگرد اول دانشکده دندانپزشکی :
30 آذر 1387 , 16:05

        عشق من جي۵ است !

  خواندن سرگذشت انسان های موفق و مثبت اندیش همیشه جذاب است بخصوص اگر از نسل جوان باشند...

 

              

انسان های مستقلی که وقتی راهشان را می شناسند ، با  اراده ای خلل ناپذیر به سوی آن گام برمی دارند ، از هیچ مانعی نمی هراسند و از تمامی امکانات در این راه بهره می برند...

هاشم احمدی زاده از این گروه انسانهای مثبت و با اراده است.با اینکه در رشته معتبری چون برق در یکی از معتبرترین مراکز دانشگاهی دولتی در تهران تحصیل می کرد وقتی فهمید که علاقه واقعی او رشته دیگری است ، علی رغم مخالفت اطرافیان آن را رها کرد.انصراف داد و به سربازی رفت !

اما بخش باشکوه داستان ،تازه از اینجا آغاز شد...

 كار به جایی رسید که اکنون او در بین دوستان وآشنایان به عنوان کسی که به هرچه اراده می کند دست پیدا می نماید، مطرح است. توصیه می کنیم حتما بخوانید و لذت ببرید

او به جز تمام خصوصیات مثبتی که دارد ، قلمی قوی نیز دارد، شعر هم می گوید و...! از لطف این دوست عزیزمان که سرگذشت این موفقیت را با قلمی توانا در قالب این نامه برایمان نگاشته است ، بینهایت سپاسگذاریم.

 

 تولد تدریجی یک رویا

خیلی وقته با همیم، 5-4 سالی می شه، نه؟ توی این مدت بد جور بهت دل بستم. شاید خیلی بیشتر از دلبستگی. تقریباً قسمتی از زندگی من شدی.هر کی من رو میشناسه از آینده من در کنار تو می گه.اینکه ما دو تا تازه اول راهیم و معلومه که خیلی با هم کار داریم.آره! قبول دارم که تو بیشتر واسه من مایه می زاری ولی من چی؟ هر وقت به یه مشکل یا به یه مانع بزرگ تو مسیر زندگی برمی خورم میام پیشت، تو هم با مهربونی قبول می کنی و راه نجات که نه، راه شکوفایی رو هم نشونم می دی، هم همراهیم می کنی تا برم بالای قله. باور کن منم هر جا بشینم از تو میگم ولی خوب غیرتم اجازه نمی ده زیاد ازت تعریف کنم! شوخی کردم، تا می تونم از تو گفتم و می گم هرچند انزوای تو گاهی غریبانه تر از این حرفاست.

کی می دونه عشق بازی با تو یعنی چی؟ کی می دونه صبح تا شب با تو بودن چقدر ساده و پرقیمته.

 

مایلم بیشتر با شما آشنا بشم!

راستی یادته روز اول کجا دیدمت؟

تقریباً سال 83 بود.اون موقع ها، من بودم و رشته مهندسی برق که فهیمده بودم دوسش ندارم.ولی خوب به هر کی می گفتم که می خوام برم دنبال علاقم، تهدیدم می کرد که دیگه دیر شده، تا اینکه اسمت رو برای اولین بار دیدم و دلم آروم شد.آره مجله موفقیت بود که از تو گفته بود.اول که خوندم هم عصبانی شدم، هم خندم گرفت که چه شیوه هایی برای تبلیغات دروغ اومده! آخه یعنی چی؟!

ولی بعد گفتم یک دانشجوی مهندسی همه چیزرو با دلیل رد یا قبول می کنه.پس یه کاغذ کوچیک ولی خوشبخت رو برداشتم و روش این جمله به یاد ماندنی رو نوشتم: سلام.بنده تمایل دارم بیشتر با شما آشنا بشم.

اینو نوشتم و فرستادم واسه بزرگترت! آخه هر چی نباشه هر چیزی یه رسم و رسومی داره، منم باید از بزرگترت راهنمایی می خواستم!چند روز که گذشت دیدم یه کامیون پر از دفترچه و راهنما داره جلوی خونمون بار خالی می کنه! باور کن اون دوتا دفترچه از نظر من به اندازه یک کامیون مطلب داشت! (از کامیون مثال رمانتیک تر پیدا نکردم!)

از کامیون بگذریم تا یه بلایی سر خودم نیاوردم.وقتی دفترچه رو خوندم و ماجراهای بقیه دوستات رو باهات دیدم خیلی امیدوار شدم.راستش دیگه کم کم دنبال جمع کردن منابع کنکور افتادم. چقدر دوستام و خانواده سرزنشم کردن؛

- آخه بچه جون ! مهندسی برق، دانشگاه سراسری اونم شهر تهران! آخه تو مگه ... شدی؟ (بدآموزی!) خوشی زده زیر دلت ؟!

... و از این جور حرفهای پر از امید و انرژی مثبت!!!

 

عشق بازی با تو

تقریباً چند ماهی می شد که دیدم باید کم کم عازم خدمت بشم. اولش خیلی وحشتناک بود ولی از اونجا که من وقتی کاری رو بخوام بکنم هر جوری بشه به کمک خدا و نماز اول وقت انجامش می دم (به قول دوستام) تا همون مدت باقی مانده که کم هم نبود نشستم عشق بازی با تو....

 یادته که چه زمانی رو می گم؟ وقتی کتاب زیست شناسی رو واسه اولین بار برداشتم. یه ذره دلم لرزید. ولی یادته چقدر بهم دلگرمی دادی؟ چقدر گفتی با هم از پسش برمیایم. آخه من می خواستم یه دفعه از رشته ریاضی برم رشته تجربی، اونم تو خدمت اونم فقط دندانپزشکی!

هر کدوم از این کارها واسه خندوندن یه لشکر آدم بداخلاق بسه! چه برسه همش با هم! خلاصه با همدیگه آماده شدیم و چند هزارتایی جی برگ تو چند ماه نوشتیم.  تا اینکه خدمت شروع شد.

خدا خیر بده به طراح لباس سربازی ! فکر کنم طرف با جی 5 کار می کرده ! آخه لباسهاش خودش یه پا جعبه جی پنجه ، از بس که همه جاش جیب داره! وقتی بقیه منو با لباس سربازی می دیدن که دارم یه سری کاغذ کوچولو می خونم با تعجب سوال می کردن. وقتی می گفتم که هدفم چیه اول نگام می کردن و بعدش اونقدر می خندیدن که می رفتن تو کما!

خدا منو ببخشه که احتمالا اونقدر آدم رو به کشتن دادم!

 

با تو زمان رو گم می کردم!

یادت میاد ظرف غذام رو تو یه دستم می گرفتم و تو رو تو اون یکی دستم؟! بعضی وقتا انقدر غذا نمی خوردم که سرد می شد! ولی خب چی کار کنم؟ واقعا وقتی در کنار تو بودم زمان رو گم می کردم.

یه چیز جالب بگم! بعداً فهمیدم که تو خونه پشت سرم می گفتن آخه این پسره ... (همون بدآموزی قبلی!) خودش رو بدبخت کرده یه عالم کاغذ خریده داره می خونه. آخه این قرطی (قرتی، غرتی، غرطی، نمی دونم کدوم درسته!) بازیا چیه؟ولی من که تو رو می شناختم. یادته چند تا کاغذ گذاشته بودم جلوی فرمون ماشین تا تو ترافیک با هم باشیم؟ یه دفعه بابام اومد گفت: پسرم اینا چیه جلوی فرمونه؟ واسه توـٍ؟ اینا دقیقاً چیه؟!

البته سوالش جنبه کنایه داشت و اشاره به همون غرطی(!) بازی بود!

 

کی میدونه جز من و تو و البته خدا ؟

آخر هم تو همون ماشین بودیم که دوستم زنگ زد و از رتبه کنکورم پرسید! آخه همون شب قرار بود اعلام بشه. من وقتی بهش گفتم که بیرونم و خبر ندارم داد زد که :آخه تو هیچیت مثل آدمی زاد نیست! (دوستام همیشه شرمندم می کنن از بس لطف دارن!) آخه یه اضطرابی، استرسی چیزی داشته باشی بد نیست!

گفت:دیونه (بدآموزیه رو آخر گفتم!) تو رتبت اومده. من که هیچی جز دندانپزشکی واسم مهم نبود فقط پرسیدم: رتبم؟! اونو بگو... گفت:بیچاره ! خجالت نمی کشی توی سربازی رتبت شده  208  ؟!

یادمه چقدر از خوشحالی بوق زدم! آخه واقعاً خوشحال بودم. کی می دونه جز من و تو و البته خدا؟ چقدر بعد از اون روزها من از تو گفتم و چقدر آدم های نیازمند رو باهات آشنا کردم.الآن هم تو دانشکده چقدر از تو گفتم و می گم. همین ترم هم چند هزار تا جی برگ نوشتم. شاید هیچ وقت فکر نمی کردم تو دانشگاه معدلم بشه 14/19 . ولی ما تا وقتی با هم هستیم می تونیم...

راستش رو بخوای به امید خدا واسه آینده مون یه نقشه هایی دارم. ایشالا تا آزمون تخصصی باهات خیلی کار دارم و بعدش هم ... (مامانم صدا می کنه بیا شام بخور)      

 

... بر می گردم!

 

*دوستانی که می خواهند از طریق ایمیل سوالات خود را با ایشان مطرح کنند می توانند با اين نشاني This e-mail address is being protected from spam bots, you need JavaScript enabled to view it   مكاتبه كنند

 

* اين مطلب هم قشنگه :

نقشه هاي تازه ي مرد یک میلیون جی برگی!

 يادگيري 17 زبان خارجي با جي5